![]() |
![]() |
|
| شعر و متن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 15:4 توسط پاییز |
|
|
مستي بهانه كردم وتنها گريستم تاكي نداند آنكه گرفتار كيستم عاشق را سينه چاك كردم ومجنون تاكي براي عشق من تنها گريستم زندگي را با غم وعشقش نوشتم شعر عشق را با غزل هايش سرشتم وزن شعر را با نگاه او سرشتم واز كمالش آهنگي من نواختم زندگي را بهرساختن،ساختن را بهر عشق عشق سرچشمه جاويد را،با جان سرشتم محبت با بهاران غرق مستي عشق را با بهار بر هم سرشتم سرود شرق آهنگ شاديهاست شرق شهر نور و زيستن بر تو سرشتم بي تو سرودن عشق خوش نيست بين آينه وگل،عشق را بر تو سرشتم تو شمع زندگي و من پروانه عشق كه آخر به آب شدنت من بسوختم بسوخت بال پروانه عشق با تو كه پروانه را با شمع چه زيبا من سرشتم اگر قلب ودلم را نگذارد دوست عياري آخر به عيار عشقش من فروختم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:0 توسط پاییز |
|
|
ای کاش ای کاش انسانها زیبایی گل را برای مدتی نمی دیدند وزیبایی آن را برای عمری حفظ می کردند ای کاش می شد که گل مقداری از زیباییش را به من بدهد تا وجودش را اثبات کنم ای کاش می شد گلها را در دل کاشت تا زیباییش تمام وجود را فرا بگیرد ای کاش می شد با یک شمع دلهای تاریک را روشن کرد وجور دیگر نگاه کرد ای کاش قلب انسانها به پاکی ستاره ها ی آسمون بود وهمچون آنها می درخشید ای کاش می شد معرفت وخوشبختی را به راحتی به شخصی هدیه داد ای کاش می شد با یک نگاه عشق را در رخ معشوق دید وآن را حس کرد ای کاش می شد قلب را از سینه بیرون آورد و به معشوق داد تا هر وقت به فکرش هستی برای او بتپد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:39 توسط پاییز |
|
|
در فکر بودم تا برای عشقم هدیه ای بفرستم که همیشه بیاد من باشد ومن را فراموش نکند نا گهان شمعی که روشن کرده بودم تا با آن شعری در عالم خود بنویسم به من گفت : مرا بفرست تا گریه های تو را برای او به تصویر بکشم وبه جای او برای تو گریه کنم تا چشمهای زیبای او آسیبی نبیند ، در فكر حرف شمع فرو رفته بودم ،ناگهان در همین لحظه گل به من گفت : مرا بفرست تا زیبایی را به او هدیه بدهم و خارم را در چشم دشمنانش فرو برم . نا گهان صدایی را دوباره حس کردم گوش فرا دادم دیدم از درون خودم است ، آری ، قلبم است که صدا بر آورده که مرا بفرست تا وقتی در فکر او هستی و اسم زیبای او را زیرلب می بری با تاپ وتوپ کردم این پیام را به او هدیه کنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:38 توسط پاییز |
|
|
قصه تنهایی من کاشکی که خوندنی نبود /غریب و بی نشون شدم فقط با عشق گذری/ قصه بی توبودنم صدای خسته ام را گرفت / نگاه عاشقانه ات نشسته توی ذهن من / اسم قشنگ و ناز تو حک شده روی قلب من می خوام با هاش حک بکنم عاشق تو فقط منم / من که دل به عشق تو" تو عاشقی با خته بودم صحبت وآن نگاه تو پیوندی زد به عشق من / ریشه عشق را تو دلم کاشت و ولی آبش نداد قصه عشقش را واسم خواند ولی تابش نداد / شادی و خوشبختی ها را تو دل من چیند وبرفت ... آخه اون لبا ت چی خواستش که نگاهم نشنا ختش آخه چشمون قشنگت من را خیره خودش کرد نفس خسته دل را تو بگیر وباز ولش ده / صحت وجود دل را تو با من یکه سوار کن شیره عشقتا تو باز دوباره در جان من ریز....
دونه دونه چیند و رفتش گلهای قشنگ عشق را" باغچه محبت وعشق خالی مونده از صفایش نمی دونه که قشنگی به باهم بودن است همیشه "زندگی ورسم رفتن قصه عشق را نوشته " رسم بودن یا نبودن اما با عشق همیشه بودن " کاشتم در دل بزم عشقش تا بروید با محبت خنده را کردم بهانه تا بمونه با من همیشه نمی دونستم که نگاهش نگاهم را نمی خونه " یکه وغریب وتنها مونده ام تو این زمونه می خوام که با من بخونی قصه عشق را دوباره تنها ویکه وبی کس می خونم من باز برایت که بیا باهم بمونیم دوباره از عشق بخونیم .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 13:5 توسط پاییز |
|
|
گاه یک لبخند، آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم. گاه: یک نگاه آنقدر سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند. گاه: یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:28 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
برای رشد جوانه های عشق آن را در هوایی مملو از ذرات خوش قلبی قرار دهید. ریشه های آنرا در گلدانی از اعتماد و اطمینان جای دهید. با توجه و افکار مثبت آن را آب دهید. هرازگاهی مقداری احساس برخاک آن بیفزایید. برگهای سوتفاهم را هرس کنید. "امتحانش مجانی است" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:28 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
بر ماسه ها نوشتم: _دریای هستی من_ از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار! برماسه ها نوشتی: _ای همزبان دیرین_ این آرزوی پاکیست، اما به باد بسپار! "فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:43 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
نباید که به زبان آورد، شادمانم من، بایدش که بود. شادمان از عمق وجود، نه از آن رو که من بگویم اینگونه باشد. امروز میگویم، شادمانی از من گریخته است. یک روز عاقبت اما شادمان خواهم بود. بی آنکه این دروغی باشد به خویشتن، _ روزی شادمان خواهم بود._ "رافائل آلبرتی" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:43 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
چه قلب بی سخاوتی حریم من بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 23:46 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
چگونه من بگم قصه عشقي كه اول عشق و آخر جدايي چگونه وصف كنم من شور عشقي كه ريختن آبروش را با جدايي چگونه با يك نگاه عاشق شدن را چگونه با يك كلام از هم جدايي چگونه عاشق عشقي بشم من كه له كردن آن را با جدايي چگونه من دوری عشق ببینم چگونه ببینم من اون جدایی چگونه...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:18 توسط پاییز |
|
|
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنند........گنجشکها جدی جدی میمیرند.
آدمها شوخی شوخی زخم می زنند............................و قلبها جدی جدی می شکنند. آدمها شوخی شوخی لبخند می زنند...........................و دلها جدی جدی عاشق میشوند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 23:25 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
به اون نگو دوسش دارم براش بنویس دوستت دارم.
آخه میدونی چیه ؟ آدما گاهی وقتها خیلی زود حرفاشونا از یاد میبرن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست. گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه قلب هم ساده تره ... ولی تو بنویس. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 23:22 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
عشق من زهراست و مهدي ست عشق من نور من زهرا ست و مهدي ست عشق من چشم من زهراست و مهدي ست بينش من زبا نم زهراست و مهدي است حرف من شادي ومسروريم زهراست ومهدي ست سوي من قلب وجونم زهراست و مهدي است خون من ماه من زهراست و مهدي ست نور من زند گيم زهراست و مهدي ست منشا من سرنوشتم زهرا ست و مهدي ست راه من بهشت من زهرا ست و مهدي ست عشق من خاك كف پايش را سرمه چشمم كرد م اسم قشنگ يار ر ا مهر رو سينه ا م كرد م |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:25 توسط پاییز |
|
|
آنگاه كه مهر را شلاق مي زنند و آن لحظه اي كه عشق را سر مي برند ، آن روزي كه دوستي را گردن مي زنند ، شبي كه صداقت را به آتش بكشانند و در آن دقايق كه محبت و عاطفه را به دار مي آويزانند من و تو چه بگوييم و به كجا برويم شلا ق بيرحم زمان بر تن و روح من و تو ضربه مي زند، اما حرفي نمي توانيم بزنيم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:19 توسط پاییز |
|
|
با واژه عشق زندگي مي كنم ، با واژه احساس به رويا مي روم با واژه عاطفه شعر مي گويم ، با واژه لبخند بازي مي كنم با واژه محبت شروع مي كنم ، با واژه مهرباني گرم مي گيرم با واژه معرفت هم صحبت مي شوم ، با واژه دوستي پيمان مي بندم با واژه علاقه قلبم مي تپد ، وبه واژه انسانيت و راستي سلام مي دهم سفر مي دهم به واژه دوستي و محبت ، شيريني مي دهم به به واژه انسانيت زندگي مي دهم به واژه عشق ، گرمي مي دهم به جواني لبخند مي دهم به واژه عاطفه |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:18 توسط پاییز |
|
|
تو كه هردم به يه سوي وسرايي كي كند نامه برايت اين دل من گشتم وديدم و رفتم هر سرايي دنيا هم چه سرايي ست بر من هر شادي و مسروري به سرآيد شادي تو هردم هست بر من زمين وخورشيد هست يه ذره ولي يه دنيا ست مهر وقلبت بر من بلبل مي زند نغمه شادي بر بهار كي زند نغمه شادي ومهرت بر من اين همه گفتم و گشتم و ديدم هيچ نيامد جز نيم نگاهت بر من ماه بديدم با ستاره گرم صحبت كه هست منشا حرفش تو بر من |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:16 توسط پاییز |
|
|
خوشبختی یعنی دیدن حرفای پشت سکوت خاموش کردن شمع غرور با یه فوت
حس کردن تشنه لبی تو یه لیوان آب یخ لمس کردن خاطره ها چه شیرین و چه تلخ خوشبختی یعنی سفر پشت پرچین خیال دیدن چشمای تر چه خوبه دل به دریا بزنی اگه دل به دریایی باشه می بردت اونجا که خوشبختی باشه..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 13:24 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
هیچ بارانی نمیبارد مگر صفا دهد.
هیچ گلی جوانه نمیزند مگر هدیه شود. هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد. هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد. و هیچ بهاری نمی آید مگر سال دیگری در پیش باشد. پس بگذار باران شوق بر زندگیت ببارد تا روحت را صفا دهد. گل های عشق در دلت جوانه زنند تا آنها را به دیگران هدیه دهی. خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به یادشان بیاوری. لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی بیفشانی. و بهار بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست... "برگرفته از مجله موفقیت" |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:53 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
شب آمد ومن غرق تماشاي ستاره غم بر دل من خيمه زده باز دوباره گفتم به غم از من در مانده چه خواهي گفتا زدلت پاكي اين عشق شراره هرگز نرود اين غم محزون ز قلبم دانم كه دل عاشق شيدا شده پاره بر ساحل اندوه چه آشفته نشستم يارب تو بفرما چه كنم با دل پاره |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:20 توسط پاییز |
|
|
با قلم میگویم:
ــــ ای همزاد ای همراه ــــ ای هم سرنوشت هر دومان حیران بازیهای دورانهای زشت. شعرهایم را نوشتی دست خوش اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟ "فریدون مشیری"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:16 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
...من روز خویش را
با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز میکنم. من با تو مینویسم و میخوانم من با تو راه میروم و حرف میزنم وز شوق این محال: ـکه دستم به دست توست!ـ من جای راه رفتن پرواز میکنم! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش مینشینم: موسیقی نگاه تو را گوش میکنم. گاهی میان مردم در ازدهام شهر غیر از تو هر چه هست فراموش میکنم. " فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:11 توسط مدیر وبلاگ ( الهام ) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه قدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديده و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت شوي، حس كني هنوزم دوسش داري
|
| پیوندهای روزانه |
|
فال حافظ ترفند اخرین قبض تلفن همراه استخاره با قرآن آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مدیر وبلاگ ( الهام ) پاییز |
| پیوندها |
|
دچار يعني عشق تنهايي درده يا درمون درده چون ميگذرد غمي نيست دنیای سبز |